دو سال پیش از همه علاقه ها،دوستان،خانواندم دل کندم و پا به ماجراجویی جدیدی در زندگیم گداشتم؛ خیلی خسته هستم وناراحت ولی راضی از همه چیز ، با همه سختی ها بسیار آموختم و بسیار فهمیدم که جواب چرا های گذشته را چگونه بیماموزم.
بعد از دو سال امروز جرات کردم که یک سری از عکس ها مرور کنم که تا حالا یک بار هم ندیده بودم، سخت بود، دلم را سوزاند، نفسم را بند آورد و لی با چشمان باز همه را دیدم در کنار اشک و دل تنگی، بیشتر به گذشته خود افتخار کردم و قدر دانستم که چه داشتم و حالا پشت سر گذاشتم، با تمام وجودم از خالقم می خواهم که پایم را بار دیگر بتوانم بر پله های خانه پدریم بگذارم که هیچ چیزی جز این لذت بهشتی به من نمی دهد.
آن روز ها لحظات سختی بود، خود را به بی خیالی زده ولی ضمیرم از هر موقع هوشیارتر بود به همه چیز لبخند می زدم هر چه بد می شنیدم از گوشی وارد و گوشی خارج می شد، در تکاپو برای تصویه های مالی و احساسی با اطرافیانم بودم، مالی آسان بود و لی احساسی جهنمی سخت، یادم می آید سه روز خودم را کشاندم تا باری دیگر با یار بهشتیم دیدار کنم فقط یک یاعت قبل از موعد فهمیدم که اگر این دیدار انجام شود همه چیز تغییر خواهد کرد؛ به خاطر خدا نرفتم و دلش را شکستم و دلم را خفه کردم که دیگر برای همیشه فراموشش کنم که زهی خیال باطل.
چند ماهی است که از دست درد حمله ها راحت شدم که و کم کم زندگی عادی خودم را حس می کنم، مدیون آن مهربان پیر دل سوخته هستم که این هدیه را به برگرداند و هر روز بیشتر به هویتم باز می گردم، اگر در طول زندگیم سه انسان تاثیر گذار مسیر زندگیم را تغییر داده اند، او یکی از ان هاست. هیجان این که می خواهم به درس و کلاس برگردم حواسم را پرت کرده و غرور را به جایش نشانده است.
قصد از نوشتنم یادی از لحظات مهم زندگیم بود و شاید به این وقت مقدس همت کنم و بیشتر بنویسم تا اگر روزی نبودم احساس بودن را با خ.د برده باشم.
درون دنیا و زندگیِ دیگری هستم ،ای می گذرد
غروب سرخ خورشید همرنگ دلم
بر دیوارآرزوهایم می تابد
روزی خون در نوشته ام بود
روز دگر خون در احساس و چشمانم
امروز خون را می بینم از همه بدم می تراود، که خود خواسته بودم
روزی در آغوش مادر، از آن در وارد
روزی در اغوش مادر، از آن در خارج
خدایا روز دگرم نمی دانم تو به خیر گردان،
که خود می خواهم بر آن در بوسه زنم
دلتنگم، دستم نیز تنگ
خدایا دلم را بر باد دادم، دستم را به یار
عاشقیم را از من مگیر که بی آن نمیخواهم باشم.

خیلی شخصی بود اما …
همیشه باید واسه رسیدن به بعضی چزا تاوان سختی داد ولی خوبی و قشنگی تاوان دادن اینه که روز ی از نو از دست رفتت رو بدست میاری!(البت این اعتقاد منه)