دلتنگم

هشت ماه می شود که اینجا در دیار قریبه می گذرانم هر روز که می گذرد انگاری که روز ها و شب ها طولانی تر می شوند و بی مزه تر معنی زندگی رنگ می بازد و بوی عشق بوی بد تری می گیرد. معانی برایم متغیر و بی بو شده اند. امروز که با حامد حرف می زدم دوست شفیق و یار غار دوران خوش زندگیم مطالبی را برایش در میان گذاشتم که مرورش در ذهنم هم برایم سخت بود و لی به او گفتم چرا که او بر جایی پا گذاشته که من دو سال پیش گذاشته بودم. ولی خوب حال اگر من به آن زمان بر می گشتم چه میکردم ؟ آیا قصد سفر به خارج از ایران قراموش می کردم؟ ازدواج چطور ؟ خودم هم نمی توانم بگویم. فقط این را با تمام وجود می گویم که هر چه و هرکه که آن وقت در زندگیم بود دوست داشتم , نه این که به خاطر دوری از آن هااین حرف را می زنم ، همان موقع هم همین احساس را داشتم و همه چیز و کَس را دوست داشتم بجز ترسی که در آن سرزمین داشتم و آن ترس لعتنی مرا فراری داد ولی فکر می کردم که وقتی آن جا را ترک کنم ترس را در پشت سرم در آن خاک دوست داشتنی لعتنی جا خواهم گذاشت که متاسفانه مثل اینکه توی جیب کتم جا مانده بود و همینک هم به عنوان تنها یادگار آن جا همراهم می باشد.
آسمان دلگیر با ابر های پاره پاره از پشت بام خانه پدریم
پای تلفن به او گقتم که رنگ آسمان اینجا با آن جا فرق می کند و فرق هم کی کند وقتی به آسمان اینجا خیره می شوی جز رنگ آبی تمیز و ابرهای زیبا چیز دیگری نمی بینی ولی یادم می آید وقتی به آنجا که به آسمان نگاه می کردم رنگ آبی بود و لی آبی بی رنگ و کثیف ابرهایش هم عین دل مردمش پاره پاره بود و لی وقتی که چشم به سویش می دوختم دیگه نمی خواستم سرم را حرک بدهم حس می کردم که خدا همون بالا ها پشت ابرها قایم شده است و به من نظاره می کند و معمولا در انتهای خیره شدن به آن یه آه می کشیدم و می گفتم چقدر آسمانم آلوده و دلگیر است و لی اینجا در انتها سرم را به معنای اعتراض تکان می دهم و می گویم آسمانشان چقدر پاک و زیباست. نمی دانم کدامیک بهتر است و لی می دانم که من عشق و زندگی را زیر همان آسمان کثیف فهمیدم و دلتنگی , دوری و بی احساسی را دارم زیر این آسمان زیبا و پاک می آموزم.
یاد می کنم بودن با تمامی دوستانم را، همه هم خون های خودم را و خانه پدریم را که البته سند منگوله دارش به اسم مادرم هست ولی یاد گرفتم که خانه ای که در آن بزرگ شده ام را خانه پدری بگویم و عشق را عشق مادری ؛یاد می کنم همه لحظات کودکیم ، شادی های کودکانه و ترسیدن های بچه گانه و یاد نمی کنم آن کثیف نجاست را که نگذاشت جوانیم را در کنار پدر و مادر و خانه پدریم زیت کنم و همان جا هم بمیرم .
پشیمونم و خسته ام ولی محکم و راسخ تا کثیفی را به لیوان آبی از چشمه البرز پاک کنم.

دیدگاهی برای این نوشته نیست.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.