رسیدم به مقصد

یازدهم نوامبر 2009 بعد از یک سال انتظار و سختی های نرم امد و من سوار هواپیما به سمت کشور عجیب و غریب آمریکا امدم. بیست روزی است که میهمان زن و شوهر مهربان و دست داشتنی هستم که از دوستان قدیمی پدر ایال هستند.سخت می گذرد ولی بی دغدغه ، نگرانی ها دارم ولی نه از جنس بی کاری و بی پولی و این جور چیزها.روزهای خوبی نیست و مطمئن هستم که روزی به یاد نخواهم آوردشان مثل یک سال و سه ماه گذشته.هر روز احساس بدتر و عجیب تری را در خودم پیدا می کنم دیگر انباری احساس جایی برای انبار کردن آن ها ندارد. نمی دانم که چه می شود و لی هر چه شود برای دیگری شاید به درد بخور باشد.
هر روز خودم را رازی می کردم که کلمه ای بنویسم شاید که مرحمی باشد بر زخم های روحم . باز هم امیدوارم که بتوانم بنویسم.

دیدگاهی برای این نوشته نیست.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.