دو سال گذشت

نوامبر 11, 2010 - یک پاسخ

دو سال پیش از همه علاقه ها،دوستان،خانواندم دل کندم و پا به ماجراجویی جدیدی در زندگیم گداشتم؛ خیلی خسته هستم وناراحت ولی راضی از همه چیز ، با همه سختی ها بسیار آموختم و بسیار فهمیدم که جواب چرا های گذشته را چگونه بیماموزم.
بعد از دو سال امروز جرات کردم که یک سری از عکس ها مرور کنم که تا حالا یک بار هم ندیده بودم، سخت بود، دلم را سوزاند، نفسم را بند آورد و لی با چشمان باز همه را دیدم در کنار اشک و دل تنگی، بیشتر به گذشته  خود افتخار کردم و قدر دانستم که چه داشتم و حالا پشت سر گذاشتم، با تمام وجودم از خالقم می خواهم که پایم را بار دیگر بتوانم بر پله های خانه پدریم بگذارم که هیچ چیزی جز این لذت بهشتی به من نمی دهد.
آن روز ها لحظات سختی بود، خود را به بی خیالی زده ولی ضمیرم از هر موقع هوشیارتر بود به همه چیز لبخند می زدم هر چه بد می شنیدم از گوشی وارد و گوشی خارج می شد، در تکاپو برای تصویه های مالی و احساسی با اطرافیانم بودم، مالی آسان بود و لی احساسی جهنمی سخت، یادم می آید سه روز خودم را کشاندم تا باری دیگر با یار بهشتیم دیدار کنم فقط یک یاعت قبل از موعد فهمیدم که اگر این دیدار انجام شود همه چیز تغییر خواهد کرد؛ به خاطر خدا نرفتم و دلش را شکستم و دلم را خفه کردم که دیگر برای همیشه فراموشش کنم که زهی خیال باطل.
چند ماهی است که از دست درد حمله ها راحت شدم که و کم کم زندگی عادی خودم را حس می کنم، مدیون آن مهربان پیر دل سوخته هستم که این هدیه را به برگرداند و هر روز بیشتر به هویتم باز می گردم، اگر در طول زندگیم سه انسان تاثیر گذار مسیر زندگیم را تغییر داده اند، او یکی از ان هاست. هیجان این که می خواهم به درس و کلاس برگردم حواسم را پرت کرده و غرور را به جایش نشانده است.
قصد از نوشتنم یادی از لحظات مهم زندگیم بود و شاید به این وقت مقدس همت کنم و بیشتر بنویسم تا اگر روزی نبودم احساس بودن را با خ.د برده باشم.
درون دنیا و زندگیِ دیگری هستم ،ای می گذرد
غروب سرخ خورشید همرنگ دلم
بر دیوارآرزوهایم می تابد
روزی خون در نوشته ام بود
روز دگر خون در احساس و  چشمانم
امروز خون را می بینم از همه بدم می تراود، که خود خواسته بودم
روزی در آغوش مادر، از آن در وارد
روزی در اغوش مادر، از آن در خارج
خدایا روز دگرم نمی دانم تو به خیر گردان،
که خود می خواهم بر آن در بوسه زنم
دلتنگم، دستم نیز تنگ
خدایا دلم را بر باد دادم، دستم را به یار
عاشقیم را از من مگیر که بی آن نمیخواهم باشم.

دلتنگم

اوت 21, 2010 - پاسخی بگذارید
هشت ماه می شود که اینجا در دیار قریبه می گذرانم هر روز که می گذرد انگاری که روز ها و شب ها طولانی تر می شوند و بی مزه تر معنی زندگی رنگ می بازد و بوی عشق بوی بد تری می گیرد. معانی برایم متغیر و بی بو شده اند. امروز که با حامد حرف می زدم دوست شفیق و یار غار دوران خوش زندگیم مطالبی را برایش در میان گذاشتم که مرورش در ذهنم هم برایم سخت بود و لی به او گفتم چرا که او بر جایی پا گذاشته که من دو سال پیش گذاشته بودم. ولی خوب حال اگر من به آن زمان بر می گشتم چه میکردم ؟ آیا قصد سفر به خارج از ایران قراموش می کردم؟ ازدواج چطور ؟ خودم هم نمی توانم بگویم. فقط این را با تمام وجود می گویم که هر چه و هرکه که آن وقت در زندگیم بود دوست داشتم , نه این که به خاطر دوری از آن هااین حرف را می زنم ، همان موقع هم همین احساس را داشتم و همه چیز و کَس را دوست داشتم بجز ترسی که در آن سرزمین داشتم و آن ترس لعتنی مرا فراری داد ولی فکر می کردم که وقتی آن جا را ترک کنم ترس را در پشت سرم در آن خاک دوست داشتنی لعتنی جا خواهم گذاشت که متاسفانه مثل اینکه توی جیب کتم جا مانده بود و همینک هم به عنوان تنها یادگار آن جا همراهم می باشد.
آسمان دلگیر با ابر های پاره پاره از پشت بام خانه پدریم
پای تلفن به او گقتم که رنگ آسمان اینجا با آن جا فرق می کند و فرق هم کی کند وقتی به آسمان اینجا خیره می شوی جز رنگ آبی تمیز و ابرهای زیبا چیز دیگری نمی بینی ولی یادم می آید وقتی به آنجا که به آسمان نگاه می کردم رنگ آبی بود و لی آبی بی رنگ و کثیف ابرهایش هم عین دل مردمش پاره پاره بود و لی وقتی که چشم به سویش می دوختم دیگه نمی خواستم سرم را حرک بدهم حس می کردم که خدا همون بالا ها پشت ابرها قایم شده است و به من نظاره می کند و معمولا در انتهای خیره شدن به آن یه آه می کشیدم و می گفتم چقدر آسمانم آلوده و دلگیر است و لی اینجا در انتها سرم را به معنای اعتراض تکان می دهم و می گویم آسمانشان چقدر پاک و زیباست. نمی دانم کدامیک بهتر است و لی می دانم که من عشق و زندگی را زیر همان آسمان کثیف فهمیدم و دلتنگی , دوری و بی احساسی را دارم زیر این آسمان زیبا و پاک می آموزم.
یاد می کنم بودن با تمامی دوستانم را، همه هم خون های خودم را و خانه پدریم را که البته سند منگوله دارش به اسم مادرم هست ولی یاد گرفتم که خانه ای که در آن بزرگ شده ام را خانه پدری بگویم و عشق را عشق مادری ؛یاد می کنم همه لحظات کودکیم ، شادی های کودکانه و ترسیدن های بچه گانه و یاد نمی کنم آن کثیف نجاست را که نگذاشت جوانیم را در کنار پدر و مادر و خانه پدریم زیت کنم و همان جا هم بمیرم .
پشیمونم و خسته ام ولی محکم و راسخ تا کثیفی را به لیوان آبی از چشمه البرز پاک کنم.

رسیدم به مقصد

نوامبر 30, 2009 - پاسخی بگذارید
یازدهم نوامبر 2009 بعد از یک سال انتظار و سختی های نرم امد و من سوار هواپیما به سمت کشور عجیب و غریب آمریکا امدم. بیست روزی است که میهمان زن و شوهر مهربان و دست داشتنی هستم که از دوستان قدیمی پدر ایال هستند.سخت می گذرد ولی بی دغدغه ، نگرانی ها دارم ولی نه از جنس بی کاری و بی پولی و این جور چیزها.روزهای خوبی نیست و مطمئن هستم که روزی به یاد نخواهم آوردشان مثل یک سال و سه ماه گذشته.هر روز احساس بدتر و عجیب تری را در خودم پیدا می کنم دیگر انباری احساس جایی برای انبار کردن آن ها ندارد. نمی دانم که چه می شود و لی هر چه شود برای دیگری شاید به درد بخور باشد.
هر روز خودم را رازی می کردم که کلمه ای بنویسم شاید که مرحمی باشد بر زخم های روحم . باز هم امیدوارم که بتوانم بنویسم.

لذت زندگی

ژوئن 30, 2009 - پاسخی بگذارید

این مطلب را یکی از دوستانم ارسال کرده خواستم فقط برای یاد آوری خودم اینجا بگذارم:

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟
مكزیكى: مدت خیلى كمى !
آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه !
آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟
مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !
آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !
مكزیكى: خب! بعدش چى؟
آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى…. بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى… این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك… اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى …
مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟
آمریكایى: پانزده تا بیست سال !
مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟
آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !
مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!

تبریک به رئیس جمهور

ژوئن 30, 2009 - پاسخی بگذارید

سلام خدمت رئیس جمهور مورد احترام قرار گرفته ایران پهناور.

من که به خداوندی خدا کم آوردم . و ریاست جمهوری 4 سال آینده ایران را به شما تبریک می گویم.

فقط سئوالی که برای من مطرح می شود و جوابش را هم اگر شما ندهید 4 سال دیگر خواهم گرفت این است که دوره بعد ریاست جمهوری چگونه می خواهید به قول امام خمینی از مردم انقلابی رای گدایی کنید. البته به قول امام شما نوکر مردم هستید , من هم یکی از این مردم هستم.امید وارم که نوکری مردم ایران را به خوبی انجام دهید . چون ارباب اگر از نوکر خوشش نیاید روزی به خدمتش خواهد رسید. یادتان باشد شما نوکر خدا نیستید که پاسحگوی خدا باشید شما نوکر ما هستید پس باید به جواب دهید. تاریخ ثابت خواهد کرد و امیدوارم که تاریخ به خوبی از شما یاد کند که در غیر این صورت شما که نیستید ولی ما باید شرمنده آندگان باشیم و به آن ها پاسخ دهیم که چرا نوکر خوبی انتخاب نکردیم.

امیدوارم که یادت باشد که تو نوکر تک تک مردم ایران هستی نه خدا و نه بنده خاص خداوند.پس تلاش کن که تاریخ پر از کثافت ایران را دوباره لکه دار نکنی.

خداوند حافظ همه ما باشد.

افکار شکسته

ژوئن 29, 2009 - پاسخی بگذارید

هر روز که می گذرد یکی دیگر از رشته افکار های زیبای ذهنم قیچی می شود.روزی به خودم بی اعتقاد می شود و توا نایی هایم را زیر سئوال می برم. روز دیگر به احساس اطرافیانم مرموز می شود.چند روز پیش به سادگی شخصی می اندیشیدم و لی امروز او مُرد و جلو افتاد. روز گاران قدیم به افکار پدرم نمی اندیشیده می خندیدم و امروز اگر مجالی بود برای تک تک آن ها  وقت برای فکر کردن می گذاشتم , همین کاری که گاهی اوقات می کنم و جز شرمندگی چیزی برایم نمی ماند. روی زمین کوچک می بینم و آسمان را سر گیجه آور. چند وقتی هست که حتی نفس کشیدن هم برای ارادی شده و اگر یادم برود که باید نفس بکشم به هن هن می افتم.

خلاصه  فکر کردن به اینکه  زندگی چیست و راه و رسمش چیست ؟ درد آور ترین احساس ها ی خداوندی است که امیدوارم هیچ کس دچارش نشود که جز ملال چیز به همراه ندارد. دست به دامان پروردگار می شوم که ای بزرگ دوست  نجاتم بده که هر روز از تو دور و دور تر می شوم و دوری تو باعث گستن افکار بی ارزش من می شود.حمایتم کن . دوستم بدار. دیده ام را به وجودت روشن کن.

اولین حرف

ژوئن 24, 2009 - پاسخی بگذارید
به نام خدا
اولین پست به وبلاگ شخصی خود را ارسال می نمایم.
مطمئن هستم که کسی حوصله خواندن آن را ندارد زیرا که مخاطب اصلی خودم می باشم .
در حالی این مطلب را می نویسم که زندگی معنای خاصی برایم پیدا کرده , چند سال سر در گمی در وطنم , چند ماه انتظار در سرزمین غریب ولی دوست داشتنی ترک ها , از دست دادن دوستا نم که اندوخته زندگیم بودند و قدرشان را ندانسته تنهایشان گذاشتم, ناراحتی فوبیای من که روز به روز در حال افزایش می باشد و ….
باعث شده که دیدم به زندگی مزحک تر شود .
امیدوارم که این اولین پست , آخرین پست زندگیم نباشد.زیرا که نوشتن را دوست داشتم و مدتی بود که می ترسیدم البته نه از کسی بلکه از شآن وجودی خودم.
اگر بتوانم ادامه بدهم و بنویسم خواهم نوشت : شرینی های زندگیم را , لحظات احساسی زندگیم را و دیدگاهم را به هر موجودی که وجودش باعث تنگ شدن جای دیگران روی این کره خرابه زمین خواهد بود , لحظه بد هم که من تو زندگیم ندارم.

اولین حرف

ژوئن 23, 2009 - پاسخی بگذارید
به نام خدا
اولین پست به وبلاگ شخصی خود را ارسال می نمایم.
مطمئن هستم که کسی حوصله خواندن آن را ندارد زیرا که مخاطب اصلی خودم می باشم .
در حالی این مطلب را می نویسم که زندگی معنای خاصی برایم پیدا کرده , چند سال سر در گمی در وطنم , چند ماه انتظار در سرزمین غریب ولی دوست داشتنی ترک ها , از دست دادن دوستا نم که اندوخته زندگیم بودند و قدرشان را ندانسته تنهایشان گذاشتم, ناراحتی فوبیای من که روز به روز در حال افزایش می باشد و ….
باعث شده که دیدم به زندگی مزحک تر شود .
امیدوارم که این اولین پست , آخرین پست زندگیم نباشد.زیرا که نوشتن را دوست داشتم و مدتی بود که می ترسیدم البته نه از کسی بلکه از شآن وجودی خودم.
اگر بتوانم ادامه بدهم و بنویسم خواهم نوشت : شرینی های زندگیم را , لحظات احساسی زندگیم را و دیدگاهم را به هر موجودی که وجودش باعث تنگ شدن جای دیگران روی این کره خرابه زمین خواهد بود , لحظه بد هم که من تو زندگیم ندارم.
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.